وطن يعني صف نون و صف شير
وطن يعني همش درگير، درگير
وطن يعني همين بنزين ، همين نفت
همين نفتي که توي سفره ها رفت
وطن يعني تموم سهم ملت
يه تيکه نون و باقي هم خجالت
وطن يعني ليسانس ، علاف ، بيکار
کمي چايي ، کمي قليون و سيگار
وطن يعني که اصلاحات چيني
وطن يعني که روز خوش نبيني
وطن يعني همين آيينه دق
وطن يعني خلايق هر چه لايق
وطن يعني تحمل ، تاب ، طاقت
وطن يعني حمافت در حماقت
میگن بدجور گیر و داره تهرون
تموم لات و لوتا رو گرفتن
به جرم ارتباط غیر شرعى
میگن مجنون و لیلا رو گرفتن
تموم شاعرا رو جمع كردن
رهى، خیام، نیما رو گرفتن
سپس جامى، نظامى، شیخ سعدى
منوچهرى و صهبا رو گرفتن
چو وامق دید مأموران ارشاد
فلنگو بسته عذرا رو گرفتن
از اون جایى كه پارتى داشت یوسف
فقط دوست زلیخا رو گرفتن
قِسِر در رفتهان شیرین و خسرو
اونام فرهاد تنها رو گرفتن
پس از اون، حافظ مست عرق خور
خمار بى سر و پا رو گرفتن
شنیدم ایرج ِ میرزا گیر افتاد
رییس بچه بازا رو گرفتن
میگن لو رفته باباطاهر لخت
بدون لنگ بابا رو گرفتن
و بعدش شاهد و ساقى و مطرب
میگفتن هر سه چار تا رو گرفتن
به تعقیب و گریز ترك شیراز
سمرقند و بخارا رو گرفتن
به جرم عشقبازى روز روشن
قنارى، فنج، مینا رو گرفتن
توى جردن به جرم بدحجابى
همین دیروز حوا رو گرفتن
تو خونه تیمى ِ یه تیم فوتبال
على دایى، نكیسا رو گرفتن
برا مالوندن ملى گراها
تموم ملى پوشا رو گرفتن
حوالى ولنجك تو یه پارتى
چهل تا مست رسوا رو گرفتن
هنرپیشه فراوون بوده اون جا
فقط جمشید آریا رو گرفتن
ببخشید، غیر از اون یكى دیگهام بود
كى بود؟ هان ! فاطمه معتمد آریا رو گرفتن
چرا این مصرعش بالا بلنده ؟
شاید چون دست بالا رو گرفتن
از اون وقتى كه دانا شد توانا
تواناهاى دانا رو گرفتن
میون صفحهى شطرنج، دیشب
وزیر مشكى و شا رو گرفتن
نه تنها رستم و سهراب و بیژن
آناهیتا، آنیتا رو گرفتن
به خاك و خون كشید اسكندر این ملك
ولش كردند و دارا رو گرفتن
به جرم اجتماع بىمجوز
سه مرغابى رو تو دریا گرفتن
شد آقا شاكى از طوبى عیالش
ولى بر عكس، آقا رو گرفتن
میگن طوبى به قاضى رشوه داده
از این رو سوى طوبی رو گرفتن
درون دادگاه بلخ دزدو
رها كردند و بنا رو گرفتن
شكایت كردن از عیسا پزشكا
به جا عیسا، یهودا رو گرفتن
میگن لیلاج اوستاى قماره
به جا اوستا، اَو ِستا رو گرفتن
فریدون مشیرى شعر مىگفت
فریدون هویدا رو گرفتن
به جرم حمل نیم مثقال شیشه
تموم شیشه بُرها رو گرفتن
یكى قلیون كشیده توى دربند
تموم اهل اون جا رو گرفتن
براى زهره چشم از بچههامون
زدن دارا و سارا رو گرفتن
گزارش داده چوپان دروغگو
كه دهقان فداكارو گرفتن
براى قافیه ما رو ببخشید
كه حال شاعر ما رو گرفتن
براى خوندن اشعار هالو
یكى مىگفت: ملا رو گرفتن
عصر ساز و دلی دلی شده است
عصر «قابوس نامه» طی شده است
آنچه قابوس نامه فرموده
غالباً كهنه است و فرسوده
آن قوانین عزل و نصب گذشت
وآن خرید كنیز و اسب گذشت
بحث اخلاق و احترام شیوخ
كم كم از یاد رفت و شد منسوخ
آن زمان «سایبر» و تلكس نبود
كوك و تزریق و قرص اكس نبود
كل دنیا پر از مرض شده است
پسرم، زندگی عوض شده است
پسران اهل عشوه اند و «تتو»
عصر رژگونه است و زیرابرو
آری «اخلاق ناصری» تئوری است
دوره نان به نرخ روزخوری است
اهل اخلاق، رو به دیوارند
نیك بختان، كلاهبردارند
پسرم، گرچه عصر كابوس است
پدرت مال عهد قابوس است
گرچه بد خوب بود، بد نشده
مال مردم خوری بلد نشده
عاجز از هتك این و آن بوده
بس كه بی ذوق و ناتوان بوده
یا نشد زید این و آن بشود
صاحب خانه و دكان بشود
گر تو هم رنج و محنتی بردی
چوب رفتار بنده را خوردی
حال، باید كه شد بلا تردید
متوسل به شیوه های جدید
ابوالفضل زرویی نصرآباد
وای بر ما

رخش، گاری کشی می کند
رستم، کنار پیاده رو سیگار می فروشد
سهراب، ته جوب به خود پیچید
گردآفرید، از خانه زده بیرون
مردان خیابانی برای تهمینه بوق می زنند
ابوالقاسم برای شبکه سه، سریال جنگی می سازد
وای...
موریانه ها به آخر شاهنامه رسیده اند!!

وحی منزل
سال ها بود که من از تو طرفدا ریدم
ادعاهای تو و حزب تو را جا ریدم
هر شب و روز شعارات تو تبلیغیدم
هم ره اسپره ی رنگ به دیوا ریدم
انتخابات که شد سنگ تو بر سینه زدم
"نه" نگفتم به تو ، با رای خودم آ ریدم
بر دک و پوز رقیبان تو بس مشتیدم
دل خوش از وعده ی تو سخت فداکا ریدم
چشم را بستم و دربست مرید تو شدم
تو شدی کعبه و من گرد تو پرگا ریدم
هر چه کردی به نظر خوب همان می آمد
هر که و هر چه به غیر از تو من انکا ریدم
هر چه را گفتی و با وسوسه تبلیغیدی
همچو طوطی به پس آینه تکرا ریدم
هر چه آروغ زدی از سر سیری شکم
همه را آیه ی نازل شده انگا ریدم
لیکن اکنون چه بگویم که نگفتن بهتر
که نه تنها نرهیدم که بتر خوا ریدم
گول آن باغ در سبز تو را خوردم من
از چاخانات تو من خر شده افسا ریدم
تا سوار خرک خویش شدی، جوریدی
زیر جور و ستمت له شده و زا ریدم
بس که تو خورده ای از توبره پرواریدی
لیک من لاغر و لاجون شده بیما ریدم
حالیا تا که تو را زیر کشم از خر خویش
یقه جر دادم و زوریدم و شلوا ریدم
یک مرکز خرید وجود داشت که زنان می توانستند به آنجا بروند و مردی را انتخاب کنند که شوهر آنان باشد.
این مرکز، پنج طبقه داشت و هر چه که به طبقات بالاتر می رفتند خصوصیات مثبت مردان بیشتر میشد. اما اگر در طبقه ای دری را باز می کردند باید حتما آن مرد را انتخاب می کردند و اگر به طبقه ی بالاتر می رفتند دیگر اجازه ی برگشت نداشتند و هرکس فقط یک بار می توانست از این مرکز استفاده کند.
روزی دو دختر که با هم دوست بودند به این مرکز خرید رفتند تا شوهر مورد نظر خود را پیدا کنند.
در اولین طبقه، بر روی دری نوشته بود: “این مردان، شغل و بچه های دوست داشتنی دارند.”
دختری که تابلو را خوانده بود گفت: “خوب، بهتر از کار داشتن یا بچه نداشتن است ولی دوست دارم ببینیم بالاتری ها چگونه اند؟”
پس به طبقه ی بالایی رفتند…
در طبقه ی دوم نوشته بود: “این مردان، شغلی با حقوق زیاد، بچه های دوست داشتنی و چهره ی زیبا دارند.”
دختر گفت: “هوووومممم… طبقه بالاتر چه جوریه…؟”
طبقه ی سوم: “این مردان شغلی با حقوق زیاد، بچه های دوست داشتنی و چهره ی زیبا دارند و در کارهای خانه نیز به شما کمک می کنند.”
دختر: “وای…. چقدر وسوسه انگیر… ولی بریم بالاتر.” و دوباره رفتند…
طبقه ی چهارم: “این مردان شغلی با حقوق زیاد و بچه های دوست داشتنی دارند. دارای چهره ای زیبا هستند. همچنین در کارهای خانه نیز به شما کمک می کنند و اهداف عالی در زندگی دارند”
آن دو واقعا به وجد آمده بودند…
دختر: “وای چقدر خوب. پس چه چیزی ممکنه در طبقه ی آخر باشه؟”
پس به طبقه ی پنجم رفتند…
آنجا نوشته بود: “این طبقه فقط برای این است که ثابت کند زنان راضی شدنی نیستند! از این که به مرکز ما آمدید متشکریم و روز خوبی را برای شما آرزومندیم!” ![]()
![]()
چرا خدا زنها را آفرید؟
1. هدف خاصی نبود
2. گِل اضافه مونده بود
3. نسخه آزمایشی بود
4. اصلا کار خدا نبود
چرا خدا زنها را از روی زمین برنمی دارد؟
1. از نظر خدا زنها وجود خارجی ندارند
2. وجود اینگونه از درندگان برای موازنه جمعیت روی زمین ضروری به نظر میرسد
3. حالا چه عجله ایه؟
اگه خدا زنها را نمی آفرید چی می آفرید؟
1. چیز خاصی نمی آفرید
2. پیراشکی
3. نهنگ دریایی
4. فضای خالی
اگر جمعیت زنها منقرض شود چه می شود؟
1. مگه قراره اتفاقی بیافته
2. خارشتر کویر لوت که آفت نداره
3. اکوسیستم به شرایط بدون انگل برمی گردد
4. یه هیولا کمتر دنیا قشنگتر
چه وقت زنها عاشق می شوند؟
1. چه وقت زنها عاشق نمی شوند!
2. هر وقت مامانشون بگه
3. چون یکدفعه می شوند خودشان هم نمی دانند که کی می شوند
4. یک روز از همین روزا !
زنها چه وقت عشق قبلی خود را فراموش می کنند؟
1. در همون وقتی که عشق جدید خود را کشف می کنند
2. جدید و قدیم نداره فقط بازیگر نقش مرد عوض میشه .(قانون 4 نیوتن)
3. بستگی تام و تمام به میزان استروژن دارد.
4. رابطه مستقیم با نظر مادر بزرگ کودک فهیم دارد.
زنها در مقوله ایجاد یک رابطه عشقی جدید در حکم چه چیزی هستند؟
1. دو لوی خشت
2. پارچه استرچ
3. یک نوع ماده پلاستیکی با ساختار ناشناخته
4. کش تیرو کمان
زنها معمولا هر چند مدت یکبار عاشق می شوند؟
1. هر شب
2. هر وقت که خدا بخواد
3. هر وقت استروژن بگه
4. سیکل خاصی ندارند
زنها وقتی تصمیم به ازدواج می گیرند چه کار می کنن؟
1. اون موقع نمی تونن کار خاصی بکنن!
2. تمام تلاششون رو می کنن که بتونن 1 کاری بکنن!
3. به مامانشون می گن که 1 کاری بکنه چون دیگه وقتشه که اونا رسما خیلی کارا بکنن!
4. می رن کلاس آمادگی جسمانی!!
وقتی زنها تصمیم می گیرن ازدواج کنن چی می گن؟
1. چیزی نمی گن چون وقت عمله
2. وقت نمی کنن چیزی بگن
3. اولش چیزی برا گفتن ندارن ولی بعد که خرشون از پل گذشت نطقشون باز میشه
4. در این برهه از تاریخ طبیعی هیچ کس نمی فهمه که اونا چی می گن
زنها چطور مرد زندگی شون رو می گیرن؟
1. با دست
2. با تور
3. با چنگول
4. با زبون
معیار زنها برای انتخاب همسر چیه؟
1. هر که پیش آمد خوش آمد
2. به روش جستجوی ترتیبی در لیست سیاه
3. ده بیس سی چهل
4. به قول مادر بزرگ پسر، دختر مثل پارچه می مونه هر روز 1 مدل بهترش میاد، وامیستن بهترش بیاد
شنیدم در زمان خسرو پرویز
گرفتند آدمی را توی تبریز
به جرم نقض قانون اساسی
و بعض گفتمان های سیاسی
ولی آن مرد دور اندیش , از پیش
قراری را نهاده با زن خویش
که از زندان اگر آمد زمانی
به نام من پیامی یا نشانی
اگر خودکار آبی بود متنش
بدان باشد درست و بی غل و غش
اگر با رنگ قرمز بود خودکار
بدان باشد تمام از روی اجبار
تمامش از فشار باز جویی ست
سرا پایش دروغ و یاوه گویی ست
گذشت و روزی آمد نامه از مرد
گرفت آن نامه را بانوی پر درد
گشود و دید با هالو مآبی
نوشته شوهرش با خط آبی
عزیزم , عشق من , حالت چطور است ؟؟
بگو بی بنده احوالت چطور است ؟؟
اگر از ما بپرسی خوب بشنو
ملالی نیست غیر از دوری تو
من اینجا راحتم , کیفور کیفور
بساط عیش و عشرت جور و واجور
در اینجا سینما و باشگاه است
غذا , آجیل , میوه رو به راه است
کتک با چوب یا شلاق و باطوم
تماما شایعاتی هست موهوم
هر آن کس گوید اینجا چوب دار است
بدان این هم دروغی شاخدار است
در اینجا استرس جایی ندارد
درفش و داغ معنایی ندارد
کجا تفتیش های اعتقادی
کجا سلول های انفرادی
همه اینجا رفیق و دوست هستیم
چو گردو داخل یک پوست هستیم
در اینجا بازجو اصلا نداریم
شکنجه , اعتراف , عمرا نداریم
بجای آن اتاق فکر داریم
روشهای بدیع و بکر داریم
عزیزم حال من خوب است اینجا
گذشت عمر مطلوب است اینجا
کسی را هیچ کاری با کسی نیست
نشانی از غم و دلواپسی نیست
همه چیزش تماما بیست اینجا
فقط خودکار قرمز نیست اینجا
این شعر، از زبان یک دختر جوان خطاب به پسر مورد علاقه اش سروده شده و هرگونه شباهتی که بین هر دو چیزی به نظرتان بیاید، نامربوط و مربوط به خودتان است.
نمی دانم چه دارد مهر ورزیت (و شاید هم تبادل های ارزیت!)
که دنیا می شود مجنونِ فرضیت!
به دلهای همه مهر تو افتاد
ز ناف گینه بیسائو که تا چاد!
تو در چشم همه ماه تمامی
تو محبوبی، تو محبوب عوامی
تو معشوق هزاران بی قراری
تو بیست و چار میلیون رای داری!
و من هم از هواخواهات هستم!
خس و خاشاک زیر پات هستم!
تو را چون رگ به خونم دوست دارم
و تا حد جنونم دوست دارم
و با هر ضرب ِ نبضی دوست دارم
به وقت کشت ِ سبزی دوست دارم!
ببندی یا نبندی، دوست دارم
به من دل را، چو قندی، دوست دارم!
تو را با گرمکن من می پسندم
نگو هی"شرم کن!"، من می پسندم!
اگر چه پیش چشم عاشق من
چه کت پوشیده باشی و چه کاپشن!
سری سرشار شر و شور داری
به دورت هاله ای از نور داری
تویی سرمنشاء الهام هامان
چه محصولی علم کردی برامان!
تو استاد سخن هستی عزیزم!
تو خیلی اهل فن هستی عزیزم!
چه فرقی می کند آمار و فیزیک
چه باشد اقتصاد و چه ترافیک
به هر علمی و فنی خبره هستی
تو دست ابن سینا را شکستی
(به این معنی که سفت از پشت بستی
سپس دادی نشانش ناز شستی!)
حسودانت همه بزغاله هستند
همان بازندهء فوتباله هستند!
نه از شش... پنج... از چار آمدم تا
بیارم هدیه ناقابلم را
برایت شعر خود را خواندم از دور
ندارد قابلت را شعر مذکور!
منبع : طنز های ارمغان فشمی
در راه رسیدن به تو گیرم که بمیرم
اصلا به تو افتاد مسیرم که بمیرم
یک قطره ی آبم که در اندیشه ی دریاست
افتادم و باید بپذیرم که بمیرم
یا چشم بپوش از منو از خویش برانم
یا تنگ در آغوش بگیرم که بمیرم
این کوزه ترک خورد !! چه جای نگرانیست
من ساخته از خاک کویرم که بمیرم
خاموش نکن آتش افروخته ام را
بگذار بمیرم که بمیرم که بمیرم

